خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





اینم چیزی که میخاستم براتون تعریف کنم

     

    بعد از چند روز میخاستم یه چیزی رو براتون بگم که واقعا برا تمام کسانی که به انگیزه ی پزشکی یا هرکدوم از زیر شاخهاش درس میخونن و کنکور میدن یه انرژی بزرگه

     

    این مطلب انگیزشی رو از دست ندید

     

     اولین ترمی بود که وارد رشته ی پزشکی شده بود.همه چی براش جالب بود و با کنجکاوی دوست داشت که همه رو یاد بگیره

    با انگیزه ی رفتن به دانشگاه صبحا از خاب بیدار میشد وبا شوق میرفت سمت دانشگاه

    عاشق درسایی بود که یاد میگرفت چون 1 سال تموم براش زحمت کشیده بود و تمام سختیا رو به جون خودش خریده بود.روزایی که آزمایشگاه داشت با ذوق و شوق روپوش سفیدش رو میپوشید... جلوی آینه یقه روپوش رو مرتب میکرد خودشو برانداز میکرد...

    به به بالاخره دارم دکتر میشم...

    اما این همه ی قضیه نبود. اواخر ترم بود یه روز صبح وقتی کلاس تموم شد ونماینده ی کلاس رفت جلوی کلاس و میکروفن رو گرفت دستش و خبری رو اعلام کرد که خیلیا سالها منتظرش بودن واصلا شاید با همین انگیزه درس خونده بودن. اصلا باورش نمیشد

    وای خدا چی میشنوم.یعنی به این زودی آرزوم برآورده شد؟؟

    اونروز نماینده کلاس این خبر رو داده بود که چند روز دیگه.... 

    همه ی بچهای کلاس رو به بازدید آموزشی از بخش کودکان یه بیمارستان بزرگ میبرن. یه لحظه رفت تو فکر.... دیگه این منم که با روپوش سفید توی راهروی بیمارستان قدم میزنم.... مریضا رو معاینه میکنم و میتونم درباره ی بیماریش نظر بدم....کسی بخاد صدام کنه حتما قبل از اسمم میگه دکتر... همون چیزی که براش زحمت کشیدم...از رویا اومد بیرون... 

    خیلی خوشحال شده بود. به سرعت رفت خونه و ماجرا رو با شوق و ذوق برای مامان و بابا تعریف کرد. 

    شب قبل از بازدید تو این فکر بود که چطوری باید برخورد کنم و اون همه خوشحالی خودمو کنترل کنم؟ روپوشش رو شسته و اتو کرده بود و اماده گذاشت توی کیفش. 

    خلاصه اونشب با این دلخوشی که فردا روز برآورده شدن آرزوشه چشماشو بست و.... 

    صبح.قبل از صدای زنگ ساعت از شوق بازدید بیدار شد..... حتی نفهمید که صبحونشو چطوری خورد و خودشو رسوند دانشکده 

    وقتی رسید همه ی دوستاش رو دید که اونا هم مثل خودش چشماشون از خوشحالی برق میزد و میدونست دارن به چی فکر میکنن. به همراه یه پزشک متخصص اطفال سوار اتوبوس شدن و پس از چن دقیقه رسیدن جلوی بیمارستان.

    وقتی که پیاده شدن خودشو جلوی جای دید که سالها وقتی از جلوش رد میشد میگفت خدایا ینی ممکنه یه روز به عنوان پزشک وارد اینجا شم؟

    امروز آرزوش برآورده شده بود...وارد حیاط بیمارستان شدن.پزشک اطفالی که همراهشون بود توضیحات خیلی خوبی درباره برخورد با بیمار و درک کردن حال خودشون و همراهاشون داد.به دقت گوش کرد و دسته دسته وارد قسمت های مختلف بیمارستان شدن.

    دیدن بچهایی که توی اون سن کم مریض بودن خیلی براش سخت بود حتی یکم بغض گلوش رو گرفت اما قوی موند....همراه دکتر پیش میرفت.درباره ی هر مریض توضیحات مختصری میدادن و هرکدوم از دانشجوا نظرش رو میگفت....حس بزرگیه که یه پزشک متخصص نظراتتو گوش کنه و بخاطر دقتت تحسینت کنه...

    اونروز رویایی گذشت...دلش نمیخاست اصلا از بیمارستان بیرون بیاد بخاطر ارزشی که توی خودش احساس میکرد.کم مونده بود که از خوشحالی فریاد بزنه که خدایاااااا ممنونتم بخاطر اینکه تلاشمو بی نتیجه نذاشتی...

    داستانی که گفتم هرسال و هر ترم داره اتفاق میفته.... یه روزی هم برای من اتفاق افتاد.... حس قرار گرفتن جایی که یک سال روز و شب براش زحمت کشیدی.نخابیدی. تنهایی رو تحمل کردی غیرقابل وصفه. فقط باید خودت توش قرار بگیری تا بفهمی چی میگم.اونوقته که باور میکنی که دوران کنکور یکی از بهترین دورانای زندگیت بوده ولی قدرشو ندونستی

    پس فقط کافیه بخایش و زحمتشو به جونت بخری

    پس امروز استارت بزن.

    امروز کار کن.

    امروز تنها بمون.

    امروز سختی بکش.

    امروز از سختی درسا اشک بریز....

    به امید اینکه روزی که جوابای کنکور میاد سرتو بالا بگیری و داد بزنی

     

    خدایاااااااااااا شکرت

     


    این مطلب تا کنون 17 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : بیمارستان ,براش ,کلاس ,جلوی ,پزشک ,برآورده ,براش زحمت ,پزشک متخصص ,
    اینم چیزی که میخاستم براتون تعریف کنم

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده